بنام خدا 

منت خداي را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزيد نعمت.

هر نفسي که فرو ميرود ممد حياتست و چون برمي آيد مفرح ذات.

سال 1345 شمسی در شهرستان شلمچه سرباز یگان زمینی بودم هوا زیاد گرم نبود اواخر پاییزو تقریبا هوا زود تاریک می شد داشتم پوتین هامو واکس میزدم  با خودم فکر میکردم آینده چطور خواهد بود با این همه مشکلات بعد از سربازی چکار کنم پدرم دست فروش بود و مادرم در خانه با چرخ خیاطی چیزهایی می دوخت برادران و خواهرانم از من کوچکتر بودند .انگار خدا تمام بدبختیهای  عالم  رو برای ما ساخته بود عقلم به جایی قد نمیداد برادر مریضی داشتم اون هم گوشه ی ذهنم قدم رو می رفت . چند سالی بود که از روستایی تو اردبیل به تهران کوچ کرده بودیم محله ی ما انگار آکادمی ساخت انسان های شرور بود و انقدر توش مواد زیاد بود که فکر میکردی خشخاش رو اونجا می کارند.

برادرانم تو سن و سالی بودن که باید به اونها هم حواسم می شد پدرم بی آزارترین موجود خدابود نمی شد بهش در بابت بچه های زیادش خرده گرفت اونموقعه ها تو روستا برای داشتن نیروی کار کشاورز و دامدار بچه دار میشدن و اون هم از این قضیه مستثنی نبود . 6تا بچه بودیم با اندک پول فروش خانه ی روستاییمون تونسته بودیم یه حیاط نقلی تو محله های عباسیه تهران با قرض و قوله تهیه کنیم اونم چه خونه ای . من قبل از سربازی تو یه کارخونه ی چراغ سازی کار میکردم غروب ها به عشق آقا تختی میرفتم سالن هفتم تیر شاهپور سابق تا یواشکی از لای نرده ها برم تو سالن و کشتی اون مرد و نگاه کنم .نمیتونم وصف کنم اون لحظه های خوبمو انقدر از خودم بی خود می شدم که نمی فهمیدم ساعت چنده؟ 

روزهای زوج خودم بعد از کارمیرفتم باشگاه شفق برا تمرین کشتی انقدر خسته بودم تقریبا نایی برا تمرین نداشتم ولی عاشق کشتی بودم ریز نقش بودم تقریبا 48 کیلو می شدم یه روز یادمه دیر رسیدم باشگاه داشتم با عجله  لباس عوض می کردم اومدم کفش هامو بپوشم دیدم نیست خدایا اوج فروریختن یه انسان کجاست من اونجا ایستاده بودم نمی دونید با چه ذلتی کفش هارو تهیه کرده بودم چون مادر و پدرم مخالف ورزش من بودن ساک ورزشی مو تو پشت بام یه جاییکه کسی نبینه پنهان می کردم حالا یادم اوفتاد پسر همسایه مون کبوتر نگه می داره و مواد مصرف میکنه فقط اون میتونه اینکارو بکنه  یادم نمیره دیدم مربی داره کفش هاشو در میاره گفتم نه آقا شماچرا من پا برهنه تمرین می کنم .

سرباز پوتین  هات خراب شد چقدر فرچه میزنی ...

آخ اخ من شملچه هستمو خانواده ام کیلومترها از من دور هستند الان چه می کنن اما اگر های زیادی تو  مغزم می چرخید . بلند گوی پادگان داشت می گفت سربازانی که ورزش کار ...قطع شد . با خودم گفتم چه خبر دویدم سمت اتاق افسر نگهبانی، نرفتم داخل یه ستوانی اونجا بود که من اوایل خدمتم موضوع کشتی گیر بودنمو براش بازگو کرده بودم و اون هم بهم گفته بود من سرباز می خوام نه ورزشکار   ایستادم دیدم فرمانده پادگان داشت درباره مسابقات یگان های ارتشی صحبت میکرد  ولی اون ستوان با اعزام ورزشکار به علت کمبود سرباز مخالفت می کرد (قربان به علت بدی آب و هوا سربازان این پادگان اکثراً فرار میکنن این تعداد محدود هم بفهمنن چه خبره همشون میشن ورزشکار )

اونجا بود که باخودم گفتم اگر امروز تونستی درست حرف بزنی یه اتفاقی برات می افته اگه نه باید تا آخر عمر افسوس این لحظه رو بخوری 

بلند گفتم سرباز وظیفه فتاحی از یگان پیاده نظام کد 125 هستم ستوان گفت وایسا بیرون الان میام باهات صحبت میکنم گفتم :بله قربان اگه اجازه بدید عرض کوچیکی با جناب سرهنگ داشتم   اون موقعه ها ستوان خودش خدای پادگان بود فکر کنید خدای ستوان که سرهنگ باشه چی بود   ستوان گفت : ایشون کار های مهمتری دارن بیرون باش گفتم : قربان من یکی از چند کشتی گیر اعزامی به مسابقات کشوری بودم (البته به دروغ ) ولی به علت مشکلات مالی نتونستم در اردو ها حاضر بشم به این علت خط خوردم .ستوان گفت : اینو بفرستید بازداشتگاه من اجازه ایستادن بهش نمیدم داره بلبل زبونی هم می کنه سرهنگ گفت :  با چه کسایی کشتی گرفتی اسم چند نفرو که یادم بود گفتم ستوان داشت همین جوری یه بند قرقر می کرد سرهنگ گفت فردا بیا فرماندهی ببینمت گفتم : بله قربان به ستوان نگاهی کرد و گفت : فردامیاد پیش من فهمیدی ستوان بلند گفت : بله قربان 

شاید باورتون نشه یه بچه  دهاتی از حرف مافوق خودش سرباز میزنه حالا مابین دوتا رده بالا قرار گرفتم این برای من از یک طرف عالی بود از یک طرف خطرناک 

صبح روز بعد قبل از اینکه ستوان وارد پادگان بشه با مرخصی که همون شب از سرهنگ گرفته بودم عازم فرماندهی زرهی جنوب شدم داخل خرمشهر بود تقریبا 40 دقیقه از پادگان فاصله داشت نمی تونم حال و اوضاع روحی مو براتون وصف کنم فقط بگم براتون یک بام و دوهوا بودم داخل شدم .امدی اتفاقی که برات نیوفتاد نه قربان بیا این آقا مسئول مسابفات اتفاقا داشتم درباره تو باهاشون صحبت میکردم میگن یه نفر آماده تو وزن تو دارن ولی من ازشون خواهش کردم یه فرصتی هم به تو بدن .مسول مسابقات گفت :سرباز کشتی گیر حاضر تو اردو ارتش خیلی آماده است تو چند کیلویی  جناب سرهنگ فرمودند تو وزن 48 کیلو کشتی میگیری .گفتم : بله قربان الان 44 کیلو هستم ای بابا به درد نمیخوره الان کشتی گیرمن 55 کیلو و تا روز مسابقه سر وزن میرسه تو خیلی سبکی باشه برای سال دیگه .  گفتم قربان میشه یه مسابقه بین ما ترتیب بدید تا من هم شانس خودم و امتحان کنم گفت نه وقت این کارهارو نداریم گفتم: خواهش میکنم بلند گفت : نه نمیشه اون الان آماده تر و سرحال تره ، تو خیلی سبکی و جون نداری تو پادگان حسابی از خجالتت در اومدن سرهنگ گفت : استوار ترتیب یه مسابقه انتخابی رو بده پنجشتبه خودمم میام ، آخه قربان ، ای بابا من کار دارم ، پنجشنبه فتاحی غروب بیا باشگاه ..... می بینمت 

سرهنگ رفت.مربی یا همون سرکار  استوار گفت : تو پارگان با ستوان در می افتی اینجا با من ، خدا به داد ت برسه ، تازه اونجا بودکه فهمیدم از کجا دارم می خورم .

نمی تونم بگم تا پنجشنبه ساعت 6 برمن چه گذشت با تمام سخت گیریهای ستوان 4 روز نگهبانی با تجهیزات کامل غذای نامناسب و.... با خودم گفتم : این 4 روز روزهای سرنوشت من هستند و خداوند این فرصت رو برای اثبات من به خودم قرار داده صبح قبل از همه پامیشدم نماز رو میخوندم میزدم تو صبحگاه تا 5 صبح دو سرعت و دو استقامت با پوتین وضعیت کامل اونهاییکه رفتند سربازی میدونن وضعیت کامل به وضعیتی میگن که کل تجهیزات نظامی به سرباز متصل باشه شاید اغراق نکرده باشن 20کیلو بیشتر وزن رو حمل میکردم زمان نگهبانی طناب خیالی و انواع شنا های سینه بشین و پاشو  الا ماشاا... میزدم

ساعت 5 روز موعوده ستوان فرمانده پادگان منو خواست و گفت : زنگ میزنی به فرمانداری و عذر خواهی میکنی و میگی نمی تونی بیایی و پشیمون شدی اصلاً بگو ترسیدم نمی دو نم یه چیزی بگو . گفتم : قربان ازتون خواهش میکنم توروخدا آخرین امید منو ازم نگیرید . بلندشو ننه من غریبم بازی در نیار ... دیگه نمی شنیدم داشتم از حال می رفتم بلند فریاد زدم من به دستور جناب سرهنگ .... الان باید عازم فرمانداری بشوم در صورت عدم موافقت لطفاً خودتون با ایشان تماس بگیرید  

ستوان تلفن رو برداشت   یگان ترابری .لطفاً خودرو جهت عزیمت سرباز وظیفه فتاحی به فرمانداری اعزام کنید و تااتمام زمان حضور در فرمانداری به جهت بازگشت به پادگان منتظر بمانید .

رو تشک کشتی بودم سرهنگ اومد لب تشک گفت فتاحی اینجا سربلندم کنی کاری میکنم امروز رو یادت نره هرچی داری بزار تیمسار ...... اونجا نشسته تا این مسابقه رو از نزدیک ببینه . رفت کنار تیمسار و زیر چشم منو نگاه میکرد 

سوت مسابقه به صدا در اومد دستمو بردم برای شروع مسابقه جلو یهو دستمو کشید یه دست دودست،  دیدم پاهام دستشه و میخواد دوخم کنه و بزنه زمین منم نامردی نکردم یه رودست براش کشیدم ،خودشو کشید عقب و جداشد .من از اون خیلی ظریف تر بودم و 4 روز گذشته سختترین روزهارو گذرونده بودم و خیلی گرسنه و خسته بودم

سه دقیقه اول تموم شد رفتم برای استراحت دیدم یکی از همشهریامون که باهم رفته بودیم خدمت تو محل مربی با یه پیرهن و یه بطری آب وایساده  گفتم نوبخت تو اینجا چه کار میکنی گفت : بهت میگم بشین بادت بزنم آبی بهم داد گفت : گوشهات کیپ شده خود تو گم کردی نترس کشتی خودتوبگیری راحت می بریش نوبخت بچه محلمون بود باشگاه هم میومد ولی کشتی گیر انچنانی نبود ولی الان قوت قلب من بود احساس میکردم دیگه تک نیستم سوت به صدا در اومد این دفعه دست حریف و کشیدم و یه یک دست یک پای قشنگی اجرا کردم حریف رو بردم رو پل و تمام سختی های زندگیمو فرستادم تو بازوهام چنان زوری میزدم متوجه سوت داور نشدم بله من به راحتی و با زیباترین فن حریفمو بردم سرهنگ داشت رو سکو بالا پایین میپرید ......

البته این عکس مربوط به سربازی نیست

 

سرهنگ دوان دوان نزدیک تشک کشتی شد ،ماشا...پسر این چی بود زدی ،گفتم:آقا یه دست یه پا زدم گفت دمت گرم تیمسار حال کرد ، شب با همون جیپ پادگان برگشتم به خوابگاه دیدم سر نگهبان ایستاده بهم گفت ستوان گذاشتت نگهبان اسلحه خونه،اسلحه خونه یه نگهبانی سختی بود ولی مهم نبود امروز یه گل تو زندگیم زدم ، صبح جلوی اسلحه خونه ایستاده بودم که پیک فرمانداری اومد گفت فتاحی کیه ستوان فریاد زد سرباز فتاحی کار داره بیا اینجا بببینم چی شده گفت قربان سرهنگ دستور داده فتاحی در جایی خوب و با غذای جدای سرباز خانه فقط مشعول تمرین کشتی باشه ۲ هفته دیگه مسابقه استانی داره و باید تو آبادان کشتی بگیره ستوان لام تا کام حرف نزد جواب امریه رد امضاء کرد و پیک رفت ،چند دقیقه بعد شیفت نگهبانی منم تموم شد و رفتم برای استراحت تو آسایشگاه،هنوز لباس هامو عوض نکرده بودم که انبر ستوان اومد گفت فتاحی اثاث تو جمع کن برو مهمانسرا پادگان استراحت کن غروب هم برو برا تمرین داخل شهر ،،،خدایا شکر چقدر خوشحال بودم انگار قهرمان جهان شده بودم سرتونو درد نمیارم دو هفته من طبق امریه خوردمو خوابیدم و سخت تمرین کردم صبح مسابقه خیلی سرحال بودم سرهنگ رو دیدم با تیمسار با کت و شلوار تو جایگاه نشسته بودن رفتم نزدیک جایگاه سلامی عرض کنم دیدم تیمسار از جاش بلند شد .من با لباس نظامی بودم ادای احترام کردم دست شو جلو آورد و بامن دست داد